تبلیغات
فیلم - انتخاب بین هنر و زندگی (زیبای مزاحم)


درباره وبلاگ:


آرشیو:


آخرین پستها :


پیوندها:


نویسندگان:


ابر برچسبها:


آمار وبلاگ:



Admin Logo themebox

انتخاب بین هنر و زندگی (زیبای مزاحم)

نوشته شده توسط:وحید
جمعه 22 مهر 1390-08:49 ب.ظ

31 ژانویه 1992 شیکاگو ریدر- جاناتان رزنبام

مترجم:وحید 

 زیبای مزاحم(La Belle Noiseuse)

****(شاهکار)

کارگردان:ژاک ریوت(Jacques Rivette)

نویسندگان:پاسکال بونیتزر(Pascal Bonitzer)- کریستین لورن(Christine Laurent)- ژاک ریوت

بازیگران:میشل پیکولی(Michel Piccoli)- امانوئل بئار (Emmanuelle Beart) -جین برکین(Jane Birkin)-داوید بورشتاین(David Bursztien)-ژیل آربونا(Gilles Arbona) – ماریان دونی کور(Marianne Denicourt)- برنار دوفور(Bernard Dufour)

با در نظر داشتن این نکته که تلفیق یک دستاورد هنری با یک دستاورد تجاری(گیشه) چقدر نادر است بسیارلذت بخش است که اشاره کنیم ژاک ریوت در بهترین فیلمش از1976(اواخر دوران پربار و مهیج ریوت که از1968 شروع شد) برنده جایزه بزرگ جشنواره کن 1991شد که همچنین اولین فیلم موفق تجاری او نیز محسوب می گردد.عده ای___ سریعا این موفقیت تجاری را به بازیگرزیبای نقش اول فیلم امانوئل بئار (او در فرانسه بیشتر به خاطر بازی در فیلم "مانون در بهار(Manon of the spring)" کلود بری شناخته شده است.)نبست داده اند در حالی که او در نیمی از فیلم به عنوان مدل نقاش برهنه است.شاید حرف آنها تا اندازه ای درست باشد اما به نظرمن بدون اینکه بخواهم ارزش هنری کاررا تقلیل بدهم ریوت سرانجام توانسته موضوعی— تلاش های فردی و جمعی که هنر را به وجود می آورند و هزینه هایی که برای به وجود آمدن آن هنر باید داده شوند— را برای فیلمش انتخاب کند که مخاطب گسترده ای را در برمیگیرد.

این واقعیت که زیبای مزاحم چهارساعت است نه تنها لطمه ای به فیلم وارد نمی کند بلکه بر غنای فیلم می افزاید—و اتفاقا تایید می کند که برخلاف برخی بدگویی ها در مورد طولانی بودن زمان فیلم های ریوت، فرمی شخصی و منحصر به فرد را در کارهای او به وجود می آورد. بهترین فیلم های او به جزء چند مورد استثناء طولانی ترین هایش هستند. مدت زمان و فرآیند ساختْ نقش های مرکزی را در فیلم های ریوت بازی می کنند و هرچه مدت زمان آنها طولانی تر میشود به فیلم های منظم تر و هدفمندتری تبدیل می شوند.ریوت همچنین یک نسخه دوساعته اززیبای مزاحم را با استفاده از برداشت های کاملا متفاوت برای تلوزیون فرانسه تدوین کرده است و من از شنیدن اینکه در ایالات متحده هیچ علاقه ای برای پخش آن وجود ندارد متعجب نیستم.در دو مورد دیگر که نسخه های مجاز کوتاه تری از فیلم های ریوت وجود دارد –Out 1(از 12ساعت به 4 ساعت تدوین شده است) و عشق بر روی زمین(love on the ground)(از 3ساعت به 2ساعت تدوین شده است)—برتری نسخه کاملترغیرقابل انکار است.

برای تماشاگران ناآشنا با ریوت زیبای مزاحم یک شروع ایده آل است زیرا نیازی به آشنایی با موتیف ها و کارهای پیشین او ندارد اما همچنین به طور غیر منتظرانه ای کاری است شخصی واتوبیگرافیکال —حتی بهترین در نوع خودش—از مردی که زندگی بسته و ایزوله ای  دارد و انگار غیر از زندگی حرفه ای اش به عنوان فیلمساز وجود خارجی ندارد.در مستند فوق العاده کلر دنی در مورد ریوت که چندسال پیش برای تلوزیون فرانسه ساخته شده است در جایی از بول اوژیه(Bulle Ogier) بازیگر بسیاری از فیلم های ریوت(در 7تا از 14 فیلم) پرسیده میشود که آیا ریوت او را دوست خود می داند؟.او جواب می دهد به طور قطع او دوستی ندارد حداقل هیچ دوستی در معنای رایج آن. به عنوان فردی که ریوت را در مناسبات مختلف—در نمایش ها- فستیوال ها و در حین فیلمبرداری دوتا از فیلم هایش—ملاقات کرده می توانم اشاره کنم بویل اوژیه درست می گوید.در حالی که فردی می تواند ساعت ها با او در مورد فیلم و هنر صحبت کند آنقدر شرم و رفتار راهب گونه اش واضح است که انسان را به یاد شاعر پریشان حال و کمی دیوانه   آنتونَن آرتو (Antonin Artaud) می اندازد.

حالا در 65 سالگی ریوت به نظر می رسد نسبت به کارهای اولیه دوآتشه خود به عنوان یکی از اعضای موسس موج نو فرانسه کمی متعادل تر شده است، خیلی از آنها مثل راه رفتن لغزان بر لبه ی جنون بود.عشق جنون- آسا(L’amour Fou) در مدت چهارساعته ی خود بین صحنه ها ی تمرینِ نمایشِ اندرومک(Andromache)، یکی از افسانه های یونانی نوشته راسین، و نگاهی اجمالی به رابطه ی تراژیک کارگردان نمایش  و زن مسخ شده اش اوژیه ،که در سکانس اول فیلم از گروه تولید اخراج می شود و هر چه در تنهایی بیشتر فرو می رود نزول تدریجی او به سمت جنون سرعت می گیرد، در رفت و آمد است.مانند زیبای مزاحم، آتش عشق فیلمی است در مورد نزاع ها و انتخاب هایی که  باید بین زندگی و هنر شود.

تئاتر و پارانویا ، خودی و غیر خودی همچنین تم های اصلی تشکیل دهنده ی Out 1  هستند اما در فیلم های بعدی او دوئل(Duelle) و بادشمال غربی((Noroît، دوقسمت از یک چهارگانه ی فانتزی و ناتمام، میتوان گفت که جنون در پیرنگ ها(پلات ها) و میزانسن متحد شده است—باید گفته شود که نگاه ریوت به الهه ی رقیب(دردوئل) و زن-دزد دریایی- جنگجو(در بادشمل غربی) ، و جهان های خیالی که بیشتر تعبیرهایی روانکاوانه دارندْ متمرکز شده است تا جهان هایی با مرجع های اجتماعی و تاریخی. ریوت بعد از گذراندن چند روز آشفتگی عصبی در هنگام فیلمبرداری سومین فیلمش از چهارگانه پیش تر یاده شده، کار حرفه ای خود را کمی افتان تر – در مقیاس ریسک و شدت- از سر گرفت که این درجه از آن به بعد در کارهای او حفظ شده است.

زیبای مزاحم را به نحوی می توان بازسازی دوباره عشق جنون آسا گفت اما با پایانی متفاوت و جایگزینی یک نقاش به جای تئاتر،ریوت علاوه بر اینکه رئوس مطالب را در زیبای مزاحم تکرار می کند همچنین تاریخ شخصی شرح داده شده در بالا را منعکس می کند.در اقتباس آزادانه اش از داستان کوتاه(novella در انگلیسی به داستان کوتاهی گفته می شود که همراه پیام اخلاقی است.م) بالزاک،شاهکار ناشناخته(Unknown Masterpiece)،که من نتوانستم آن را پیدا کنم(اینطور که گویااست ترجمه انگلیسی آن فقط در انگلستان، قابل دسترسی است.)،ریوت باری دیگر انتخاب بین هنر و زندگی را مورد ملاحظه قرار داده است.اما هنگامی که درعشق جنون آسا اساسا هنر است که غالب می شود در این فیلم، زندگی—اما کمی به نا خشنودی—طرف برنده است.(این جابجایی فلسفیِ واضح همچنین در تنها تغییرِ قابل ملاحظه ای که در اوت وان انجام شد –حذف کردن یک برداشت وحشتناک و حیاتیِ ده دقیقه ای از ژان پیر لد،تنها در اتاقش و در حال نابودی—منعکس است.او به تازگی و دیرتر از موعد(به نظر نگارنده.م) نسخه دوازده ساعته Out 1 را به یک سریال برای تلوزیون فرانسه  تدوین کرد.)

زیبای مزاحم مانند یک نمایش کمدیِ شوخِ قرن هجدهمی شروع می شود و به پایان می رسد،چیزی شبیه کارهای ماریوو(Marivaux). درمسافرخانه ای روستایی در شرق فرانسه،نزدیک مونپلیه،نقاشی جوان(دیوید بورزستاین) در حالی که از زوجِ انگلیسی میز کناری  نقاشی می کشد،نشسته است.زنی جوان(بئار) پنهانی از پله ها پایین می آید تا عکسی از او  بگیرد،و بعد سر میزاو می نشیند و برای عکس ده هزار فرانک طلب می کند.به زودی مشخص میشود که آنها عاشق و معشوق اند، نیکولا(nicolas) و مارین(Marianne)،بازیگوشانه نقش غریبه ها را بازی کرده اند.آنها ورود پروبوس(Probus)(ژیل آربونا) را انتظار می کشند،یک واسطه ی هنری که قرار است آنها را به ادوارد فرنهوفر(Edouard Frenhofer)(میشل پیکولی) معرفی کند،نقاشی معروف در گذشته و حالا غیر فعال و مورد تحسین نیکولا که در همین اطراف با زن و همچنین مدل سابقش لیز(جِین برکین) در قصری درهم و برهم متعلق به قرن هجدهم میلادی زندگی می کند.

بعد از یک ملاقات سه نفره آنها توسط لیز به خانه دعوت می شوند،فرنهوفر به آنها ملحق می شود،اصلاح نکرده و آماده نشده برای مهمانان("کاملا از یاد برده بودم")،و به همهْ کارگاه خود را نشان می دهد—یک انبار قدیمی که برای مارین کلیسا را یادآوری می کند(یک مقایسه قابل توجه که او بعدا آن را گسترش می دهد.)—در حالی که بازدیدکنندگان بعضی از بوم های قدیمی او را از نظر می گذرانند،لیز به نقاشی نا تمام او زیبای مزاحم اشاره می کند—آخرین تلاش او برای خلق یک شاهکار،که لیز مدل او بوده است،و ده سالی است که رها شده.(عنوان فیلم،به زبان عامیانهِ کهن"زن زیبای دیوانه" می باشد که به کترین لسکو (Catherine Lescault) بر می گردد،یک فاحشه ی معروفِ قرن هفدهمی ؛درزبانِ فرانسوی مختص به کانادای معاصر،"noiseuseزنی که مردها را دچار حواس پرتی می کند و باعث رنج است،معنی می دهد.) فرنهوفر درحالی که از اشاره لیز آشفته می شود،تاکید می کند که زیبای مزاحم وجود خارجی ندارد.اما بعد از آن شب،وقتی که پربوس پیشنهاد می دهد که از مارین به عنوان مدل استفاده شودو نیکولا نیز موافقت خود را اعلام می کند—مارین درآن زمان در حال صحبت کردن با لیز در مورد کار حرفه ای خود به عنوان یک نویسنده است—او تصمیم می گیرد که شانس خود را یک بار دیگر امتحان کند و از مارین  می خواهد که فردا صبح به دیدن او بیاید.(پربوس که حالا در جمع آنها حاضر نیست از قبل با فرنهوفر توافق می کند که اگر او نقاشی را به اتمام برساند آن را خریداری کند.)

عصبانی از نیکولا برای اینکه بدون موافقت او پروژه را قبول کرده است("تو بدن من را فروختی")،مارین در هر حال قرار ملاقات را برهم نمی زند.پس از انجام یکسری آمادگی ها—چینش دوباره اشیاء گوناگون،مرتب کردن میز کار خود—فرنهوفر از مارین می خواهد بنشیند و دفتر طراحی خود را باز می کند.

در طول این گشایش مفرحانه،که یک ساعت اول فیلم را شامل می شود،حس زمان و مکان کاملا قابل لمس است؛می توان به راحتی طعم نور خورشید و شاخ وبرگ بیرون را چشید و همچنین گرفتگی و تاریکی استودیو را احساس کرد. پرتره ای  قانع کننده از پیکولی به عنوان یک هنرمند در او پنهان است،که به تدریج توسط خودش و دیگران دوباره آشکار می شود، کمی خارق العاده است؛ شخصیت گمراه کنندهِ کمیک او در استودیو و همچنین شیوه ی گفتمان مبهمش،که نشان دهنده ی قدرت قابل توجه مشاهدات و ترکیبات(سنتزها) ، وهمچنین اهمیت و پیچیدگی زندگی فردی در پشت حرکاتی منزوی است.

فرنهوفر، بیشتر ساعت دوم فیلم را صرف یک سری طراحی های تمرینی با استفاده از خودکار و قلمو می کند.این جا همان جایی است که ریوت تمرکز خود را بر روی زمان و فرایند کار قرار می دهد،با نشان دادن تمام حقایقِ ضروری کارِ یک هنرمند—خط کشیدن خودکارِ روی کاغذ،تعمدها و تصمیم های دست وقلم،پیشرفت ها و تجدید نظرهای طراحی در حال شکل—که به همان اندازه ی ساعت اول فیلم قابل لمس در حس زمان و مکان است.(اینجا و درساعات باقی مانده فیلم،دستی که در نماهای بسته، ما شاهد آن هستیم متعلق است به هنرمند واقعی،برنار دوفور،اما تطابق آنقدر به خوبی انجام شده است که نتیجه به هیچ وجه ساختگی به نظر نمی رسد.یکی از منتقدهای شناخته شده ، که از اسم دوفور در تیتراژ غافل مانده بود، کاملا گول خورده و اظهار کرده بود که تمام نقاشی ها و طراحی ها توسط پیکولی انجام شده است.) در حالی که ریوت مواقعی متناسب با سبک خود  از زمان های واقعی استفاده می کند،این کاملا اشتباه خواهد بود که فرض کنیم او به سادگی وارهل(Warhol) وار اجازه می دهد دوربین تصاویر را ثبت کند؛در درک ریوت از ریتم، جامپ-کات ها همانقدر مهم هستند که برداشت های بلند،و او از هردوی آنها در جای خودشان استفاده می کند.

 

اما به جای اینکه کارهنرمند بیشتر نمایان و مشخص شود، می توان گفت که تقریبا مارین به میزان مساوی با هنرمند ، مورد توجه قرار داده شده است—گرفتن ژست در شرایط سخت،تغییر ژست ها با درخواست فرنهوفر،خلق نوآوری های خاص(در جایی از فیلم او از یک قلمو برای نگهداشتن موهایش استفاده می کند)،صحبت کردن از ناراحتی های فیزیکی به روش های مختلف،مواجه احساسی با این واقعیت که مداوما زیر نظر کسی است.بعد از اینکه فرنهوفر رولباسی را به او می دهد و او ژست دادن برهنه را شروع می کند،تنش های همکاری آنها—و فیلم دائما این نکته را به ما یادآوری می کند که این یک همکاری است—تحت یک جهش کوانتومی قرار میگیرد.در طول فیلم،جلسات آنها با گذشت زمان به شکل روزافزونی با اشتیاق و درد همراه میشود، و این کاملا مشخص است که ریوت برای ساخت هنر خودش نیز در چنین فرآیند پیچیده ای کار می کند —بین فیلمنامه نویسان،سینماتوگراف ها،دیگر اعضای گروه،و...،بالاتر ازهمه بازیگران.(کمی بعد در فیلم،سکانسی زیبا از تلاش فرنهوفر برای پیدا کردن"زاویه مناسب" وجود دارد تا مارین را در "ژست مناسب" ببیند.)

درهمین حال،نیکولا لیز را ملاقات می کند،او در جایی دیگر از قصر درگیر کار خود است،تاکسیدرمی کردن کبوترها.لیز سعی می کند نگرانی های نیکولا را در مورد مارین با اطمینان دادن به اینکه شوهرش یک جنتلمن است برطرف کند، و نیکولا نیز اظهار می کند که وقتی سه سال پیش با مارین آشنا شد مارین کسی بود که به او نیاز داشت اما حالا فهمیده است که اوست که به مارین نیاز دارد.همانطور که نقاش و مدل کار خود را ادامه می دهند،ریوت نیز ماهرانه تاکید فیلم را مدام جابجا می کند بنابراین گاهی ما در پیشرفت طرح غوطه ور میشویم و گاهی اوقات خودِ کار به زمینه ای تبدیل می شود برای نشان دادن احساسات مارین.

در پایان روز اول،ما هر دو زوج جوان و پیر را با هم می بینیم.فرنهوفر و لیز کاملا با هم گرم و صمیمی هستند،اما نیکولا و مارین هنوز سرد و خشکند.از وقتی که فرنهوفر فردای آن روزْ نقاشی بر روی بوم را شروع می کند، گفت و گو ها ی او و مارین صمیمی تر و احساسی تر می شوند—هرچند نه چندان صمیمی که یک رابطه نامشروع قریب الوقوع بنظر برسد—و خطرات این کار در حال پیشرفت برای هردوی آنها بیشتر آشکار می شود.

برای مارین، بین اینکه به عنوان یک برده—انجام دادن حرکاتی که فرنهوفر از او می خواهد—باقی بماند یا حرکاتی که از درونش می جوشد را انجام دهد، یک مبارزه درونی  بوجود آمده است."اجازه بده من جایگاه خودم را پیدا کنم،اجازه بده من طرز حرکتم را مشخص کنم،" او این جملات را با اصرار کمی بعد در ساعت سوم فیلم می گوید،اما در واقع  روح مقاومت و عصیان از اول فیلم در او وجود دارد.مبارزه فرنهوفر مسئله جداکردن اختیار از جبر است:" وقتی بچه بودم،عادت داشتم اسباب بازی هایم را قطعه   قطعه کنم،" او این جمله را وقتی که مارین را در یک ژست سخت قرار می دهد می گوید. اما کمی بعد او اظهار می کند"من آنچه نادیدنی است را می خواهم،" او سریعا حرف خود را تصحیح می کند،"نه آن این نیست، این چیزی نیست که من آن را بخواهم،این کار است." سرانجام گفته ی خود را با یک مرموزیت دولبه مشخص می کند:" این یک خط است،یک ضربه ناگهانی است. هیچ کس نمی داند یک ضربه ناگهانی یعنی چه. و من در جستجوی آنم."

یک عنوان پرینت شده در نیمه فیلم خوانده میشود: "قبل از ژست بعدی،پنج دقیقه استراحت،"

شرح دادن نکات بیشتری در مورد پلات فیلم ممکن است ناشیانه باشد، ،اما چند مورد کلی هستند که ارزش بررسی رادارند:

(1) منتقدانی که به فیلم خرده گرفته اند به خاطر اینکه نقاشی فرنهوفر به طور مناسب کامل نمی شود یا راست نمایی کلی در موردِ فرآیندِ کارهنری با واقعیت که عموما کمی گیج کننده است.این فیلم حرف های زیادی برای گفتن درباره جهان واقعی دارد—به خصوص در مورد نقش هایی که توسط هنر و زندگی در رابطه با یکدیگر بازی میشوند—اما درحالی که خیلی کم درمورد نقاشی "واقعی" صحبت می کند. ما هیچ گاه شاهکارهای فرنهوفر را درشکل تمام شده اش نمی بینیم،اما با دیدن مختصر قرمز روشن قسمت پایین تر،کافی است تا بدانیم که آن "خون دارد"،وقتی لیز یکی از برداشت های قدیمی تر و ناتمام او را نشان می دهد که اودر آن مدل بوده است. ما همچنین آن شاهکار را در شکلی ناتمام می بینیم، درحالی که این کاملا مشخص است که فرنهوفر احساسات را همچون خونِ کثیفْ هم از خودش و هم از زنش بیرون می ریزد(یک حجامت احساسی) و او این کار رابا نقاشی کردن از مارین روی قسمت های ناتمام از بومی که لیز روی آن نقاشی شده است انجام می دهد برای رسیدن به سنتز"خونین".این ایده که هنر واقعی صدمه می زند—ونه تنها به سازندگانش حتی به شاهدان آن—نقطه مرکزی فیلم است.قسمت قابل توجهی از کارْ مورد علاقه بازارِهنر قرار گرفت—که شامل منتقدان،تماشاگران و همچنین فروشندگان و صاحبان گالری می شود—این کمی نشان دهنده آن است که اگر هنر برای هنرمند یا هر کس دیگری دردناک است،و فیلم نیز نشان می دهد که هنر دردناک است، این نکته معمولا عوام- پسند نیست.(در واقع،بسیاری از کارهای حرفه ای ریوت این نکته را آشکار می کند؛باد شمال غربی،شاید جسورانه ترین فیلم او،هیچگاه در هیچ نقطه ی جهان اجازه ی پخش عمومی دریافت نکرد.)

(2) در طول فیلم، هویت هرکدام از کارکتراهای اصلی فیلم توسط شاهکار در حال پیشرفت دوباره تعریف می شود،تنها کسی که از این فرآیند خارج می ماند،خواهر نیکولا ژولین(Julienne)(مارین دنی کور) است،شخصیتی که در دقایق پایانی  وارد فیلم میشود،نه،ظاهرا،برای ایجاد تغییر به خصوصی که به حرکتی تبدیل شود بلکه به عنوان کسی که کنار نیکولا و مارین قرار می گیرد تا آنها بتوانند با او صحبت کنند.اگر فیلم یک عیب داشته باشد،آن می تواند ورودِمنحرف کننده ی ژولین به فیلم باشد—گرچه او،مانند پنچ شخصیت دیگر فیلم، قسمتی مهم از یک موسیقی(roundelay یک موسیقی که تکرار می شود.م) از مبادلات را تشکیل می دهد که فیلم را به نتیجه می رساند.

(3) بهترین صحنه در فیلم نه برهنگی و نه نقاشی است بلکه گفت و گوی رودرروی  لیز و فرنهوفر در اتاق های مجاور خود و روی تراس متصل درساعات اولیه صبح است.(تراس، شاید نه اتفاقی،دیواره های قلعه در بادِ شمالغربی جایی که مرگ و زندگی در تقابل اند را یادآوری می کنند.)درک موسیقایی ریوت از طراحی صحنه و میزانسن هیچ گاه استادانه تر یا کاربردی تر در نشان دادن حرکات زوج ها به صورت ادبی و حالت های مختلف "اشتیاق" آنها نبوده است( در هردومعنای  نفسانی و روحانی کلمه).این همان صحنه ای است که برای فرنهوفر دلایلی برای انتخاب زندگی به جای هنر ایجاد می کند.صحنه معادلْ در عشق جنون آسا ، کارگردان تئاتر را نشان می دهد که به طور کامل دچار جنون همسرش شده است و او را در از بین بردن آپارتمانشان کمک می کند—این عمل به عنوان "ژست هنری" دهه 60 فهمیده و شناخته می شود،و مُهر هنرمندْ براین نکته  است که نا امیدانه هنر را به جای زندگی انتخاب می کند.

(4)هنگامی که من در بالا نشان دادم که فرنهوفر و مارین در کشیدن نقاشی همکاری می کنند،منظورم این نبود که آنها تنها کسانی هستند که در این کار درگیرند.پروبوس،کسی که نماد بازار هنری است(و به خصوص واسطه گری(کسی که کمیسیون می گیرد.م))؛نیکولا،شاگرد(و کسی که مارین را به عنوان مدل پیشنهاد می دهد)؛و لیز،الهام بخش اولیه و زمینه ادبی،به یک اندازه حیاتی اند.نه تنها در تولید شاهکار همچنین در تعیین سرنوشت نهایی آن.(فقط ژولین،چرخ دنده ششم در یک ماشین پنج چرخ دنده ای ،به نظر می رسد در هردو فعالیت غیر ضروری است.) فروید باری در نامه ای نوشت."من خودم را عادت داده ام به این ایده که ببینم هر عمل جنسی را به عنوان فرآیندی که از چهار نفر تشکیل شده است." به طور مشابه،این می تواند منصفانه باشد که بگوییم ریوت فرآیند ساختن هنر را به عنوان چیزی می بیند که افراد بیشتری از هنرمند و مدل را درگیر خود می کند.آن ایده مربوط می شود،در هر شرایطی،در عقیده اشتراکیِ عمیق او از هنرش.و این پانتومیمِ کمیک و جذاب که مدیتیشن(meditation) سیاهِ ریوت را به تصویر می کشد، نشان می دهد زندگی که او انتخاب می کند تنها فرمی از دفاع و بقا است—ریشخندی برای خودداری از احتمالِ وقوعِ موقعیت­های کابوس­گونه که شاهکارهای هنری،از جمله همین فیلم،آن­ها را به خوبی نشان می­دهند.



تاریخ آخرین ویرایش:چهارشنبه 27 مهر 1390 05:38 ب.ظ