تبلیغات
فیلم - طلا و مس


درباره وبلاگ:


آرشیو:


آخرین پستها :


پیوندها:


نویسندگان:


ابر برچسبها:


آمار وبلاگ:



Admin Logo themebox

طلا و مس

نوشته شده توسط:سعید
سه شنبه 11 خرداد 1389-09:22 ب.ظ

مقدمه

چند سال پیش که به نمایشگاه قرآن رفته بودم ، اثری بود به این شکل که چندین کلاف نخ رنگی از سقف آویزان بود. از هر کدام از این کلاف ها نخی بیرون آمده بود و خود این نخ ها در پایین به هم رسیده بودند و کلاف بزرگی را با رنگ های مختلف درست کرده بودند. البته می شود این اثر را بر عکس هم دید یعنی کلاف بزرگی نخ از رنگ های مختلف که خود رنگ های مجزایی را به وجود می آورد.

پیام

اگر قبل از اینکه فیلمی را ببینی ، بدانی که قرار است این فیلم به تو پند و اندرزهای اخلاقی بدهد ، خود این نکته برای من در مواجه با یک فیلم پس زننده است. با توجه به تجربه ی چند ساله از تماشای این دست فیلم ها که متعلق به این موج هستند (معناگرا یا هر نام دیگر) به این نتیجه رسیده ام که اینگونه فیلم ها رو هستند(در طیفی از کم تا زیاد) و حتی در قسمت هایی شعاری هم می شوند که بزرگترین نقطه ضعف این دست فیلم هاست. طلا و مس همایون اسعدیان هم از این قاعده مستثنا نیست. هر چند که تلالش شده با اضافه کردن جزئیاتی کمی از دوز این شعارزدگی کم شود مثل اضافه کردن المان های طنز که خود همین ها هم در قسمت هایی به فیلم ضربه زده است.

موقعیت های روزمره باورپذیرند به جز چند مورد. به طور مثال قسمتی که سیدرضا شخصیت اصلی فیلم در حالیکه لباس روحانی پوشیده است ، می خواهد دخترش را به مدرسه برساند اما عاطفه دختر سید رضا در نزدیکی مدرسه ناگهان می دود و خود به مدرسه می رود. همین موقعیت یک بار دیگر بدون لباس روحانی تکرار می شود و این بار عاطفه تا در مدرسه با پدرش می آید و  وقتی سید رضا دلیل این رفتارهای عاطفه را می پرسد، او به جای جواب پدر را می بوسد و به مدرسه می رود. همین موقعیت را با فیلم “به همین سادگی” میر کریمی مقایسه کنید جایی که طاهره می خواهد پسرش را تا در مدرسه همراهی کند اما با مخالفت روبرو می شود.

فیلم برای نشان دادن تصویری خوب از روحانیت بی انصافی هم می کند. زندگی سیدرضا با اینکه با مشکلات روبرو می شود اما به خاطر عشق از هم نمی پاشد اما در مقابل زندگی پرستاری که در بیمارستانی که زهرا سادات همسر سیدرضا در آن بستری بوده به آخر خط رسیده اما پرستار به خاطر شنیدن حرف های زهرا سادات “متحول” شده  و از تصمیم خود برگشته است. پرستار:”زندگی توجه به چیزهای کوچیکه ، اینو زهرا سادات بهم گفته”. این جمله را پرستار به سید رضا وقتی که برای دیدن زهرا سادات به خانه شان آمده می گوید (این سکانس هم از آن سکانس هایی ست که شعاری و بد از کار در آمده است). ما متوجه نمی شویم که این جمله در زندگی پرستار چه تاثیری داشته اما تاثیر این جمله را در زندگی سید رضا       می بینیم.

جنبه های مختلف فیلم در یک جمله

بازی بازیگران خوب است. مخصوصا نگار جواهریان ، شعیبی بازیگر نقش سید رضا در بعضی از قسمت ها انگار در حال بازی در یک فیلم طنز است اما بازیش نکات جالبی هم دارد به طور مثال در قسمتی شعیبی را در حال پیچیدن عمامه می بینیم که کاملا واقعی ست و معلوم است که کاملا تمرین کرده است.نقش پیرزن صاحبخانه کاملا کلیشه ایست همین طور نقش مهران رجبی که انگار از فیلم “زیر نور ماه” میرکریمی به اینجا آمده.

لباس بازیگران و صحنه پردازی مخصوصا خانه ی سید رضا  واقعی و باورپذیر است.به طور مثال به میز مطالعه ی سیدرضا توجه کنید.

فیلم برداری خوب است و با ریتم و فضای فیلم می خواند ، تصور کنید اگر فیلم برداری با توجه به مد این چند ساله روی دست بود چه افتضاحی می شد. (البته فیلم برداری فیلم ویژگی خاصی ندارد فقط خواستم بگویم که حداقل مثل بیشتر فیلم های ایرانی تصاویری بدون فوکوس و تار مثل فیلم “به رنگ ارغوان” نمی بینید و همین جای شکر دارد!)

بقیه ی جنبه های فیلم مانند نورپردازی ، صدا ، و تدوین هم نکته ی خاص قابل اشاره ای ندارد.

به دنبال نکات مثبت یا به دنبال معانی آشکار و پنهان

سید رضا به تهران می آید تا در کلاس درس اخلاق حاج آقا رحیم شرکت کند. اما اخلاق را در پس ماجراهایی که به دلیل بیماری همسرش به وجود می آید در زندگی یاد می گیرد. در قسمتی از فیلم سید رضا به دنبال کتابی درباره ی اخلاق در یک کتابفروشی است. فروشنده به او می گوید که کتاب قدیمی و کمیابی است ، :”بگرد شاید اون بالاها پیداش کنی “. و سیدرضا کتاب را پیدا می کند اما بدلیل بیماری همسرش نمی تواند کتاب اخلاق را بخواند و مجبور می شود تمام وقتش را صرف رسیدگی به کارهای روزانه مانند مراقبت از بچه ها ، آشپزی و بافتن فرش برای کسب درآمد کند ، فرشی که بعد از تکمیل شدن قرار است زیر پا بیفتد. روند کلی فیلم هم همین است ، حرکت از بالا(اخلاق در کتاب و کلاس) به پایین( اخلاق در زندگی و جزئیات آن ، دیالوگ پرستار را به یاد دارید؟ ). با توجه به این نگاه به زندگی است که کسب روزی حلال با وانت و یا خریدن فال از یک دختر بچه و دادن شکلات به او و خوشحال کردنش از شرکت در درس اخلاق حاج آقا رحیم مهم تر می شود. این “پایینی” است که از آن “بالا” ، بالاتر است.

زمانی که سید رضا پشت در کلاس حاج آقا رحیم نشسته این بیت را می شنود:”گویند روی سرخ تو سعدی که زرد کرد اکسیر عشق بر مسم افتاد و زر شدم”(البته سکانس آخر به شدت شعاریست و فکر می کنم اگر فیلم با همان سکانس گردش رفتن خانواده و گفتن “دوستت دارم” سیدرضا به زهراسادات تمام می شد ، خیلی بهتر بود) و این عشق به تمام زندگی است که در پس سختی هایی که ” سینه را فراخ می سازد(الم نشرح لک صدرک)” نهفته است. انسانی که سختی کشید به ازای آن صبری زیبا و سینه ای فراخ نصیبش می شود که می تواند عشق به تمام جنبه های زندگی را در خود جای دهد. از عشق به همسر و فرزند و دخترک فال فروش تا عشق به روییدن جوانه ای بر درخت.

موخره

سید رضا مجبور به بافتن فرش می شود. کلاف های رنگ که در بالای دارقالی آویخته شده با توجه به نقشه ی فرش در قسمت مناسب خود به کار می رود . هر انسان رنگی است که باید نقش مناسب خود را در نقشه ی کلی فرش پیدا کند. مهم خود نقش نیست ، مهم درست ایفا کردن نقش است تا نقشه ی کلی فرش درست بافته شود. و سید رضا که تا مدتی قبل بی اعتنا از کنار فرش می گذشته حالا مجبور به دقت در جزئیات نقشه ی فرش می شود تا بتواند آن را ببافد(روندی در کنار طرح کلی فیلم که آن را به صورت نمادین به واسطه ی فرش نمایش می دهد). بعدتر سیدرضا به دلیل خستگی از کار زیاد بر روی فرش چشمانش دیگر خوب طرح فرش را نمی بیند و این حرکتی است در خلاف حرکت قبلی و مکمل آن. ابتدا از بی تفاوتی به جزئیات و درکی ناقص از کلیت (به دلیل عدم آگاهی نسبت به جزئیات) حرکت می کند به سمت درک جزئیات و سپس بازگشتی به کلیت و درکی کامل از آن. پس از این درک کامل است که سیدرضا معنای آیه ای را که برای زهرا سادات می خواند ، متوجه می شود ، “پس از هر سختی آسانی است و براستی که پس از هر سختی آسانی است”.( مطمئن باشید این تفسیر حتی به ذهن خود نویسنده و کارگردان هم نرسیده است).



تاریخ آخرین ویرایش:سه شنبه 24 خرداد 1390 03:14 ق.ظ