تبلیغات
فیلم - درباره Irreversible:درد بی درمان


درباره وبلاگ:


آرشیو:


آخرین پستها :


پیوندها:


نویسندگان:


ابر برچسبها:


آمار وبلاگ:



Admin Logo themebox

درباره Irreversible:درد بی درمان

نوشته شده توسط:سعید
یکشنبه 16 اسفند 1388-09:20 ب.ظ

بعضی از فیلم ها هستن که نصیحت های بابابزرگی می کنن،بهت می گن که پسر گلم بیا اینجا و بعدش شروع می کنن به حرف زدن و حرف زدن و حرف زدن،اینکارو کن خوبه اونکارو نکن بده و…. .اما این فیلم نصیحتت نمی کنه بلکه تصاویر جنایت رو از نزدیک ترین فاصله ممکن نشونت می ده.صدای زجه ها تو گوشت می پیچه،خون می پاشه تو صورتت تو با اون آدمی که داره دست و پا می زنه فقط چند سانت فاصله داری.فیلم تصاویرش رو پرت می کنه تو صورتت،فیلم تو رو گوشه رینگ گیر می ندازه و می کوبتت،خستت می کنه.وقتی که فیلم تموم می شه و می خوای از جات پاشی،می بینی که خسته ای،فیلم تو رو ناک اوت کرده،بعدش دیگه تصمیم گیری با خودته که این کارایی که دیدی خوب بود یا نه.به خاطر همین دیدن این فیلم به اعصاب قوی نیاز داره و باید برای دیدن فیلم از قبل خودتون رو از نظر روحی آماده کنید.



فیلم از همون عنوان بندی ابتدایی یه جورایی فرم روایی خودش رو لو می ده.وقتی که نوشته ها اوریب میان بالا و همه اسم ها برعکس و بدون نظم نوشته شدن.چند دقیقه ابتدایی فیلم، دوربین به شکل نامنظمی می چرخه و بعدش آروم تر می شه می ره تو یه اتاق که دو تا مرد(که هیچ ربطی به داستان فیلم ندارن و جز کاراکترهای اصلی فیلم نیستن)نشستن.همون اولین دیالوگ فیلم کل فیلم رو معنی می کنه.وقتی که یکی از اون مردا برمی گرده به اون یکی می گه:”می دونی چیه؟زمان همه چیزو نابود می کنه”.و ما در طول داستان(زمان) به عقب برمی گردیم تا ببینیم زمان تا حالا چه چیزایی رو نابود کرده.

فیلم بر عکسه،یعنی داستان فیلم از آخر به اول تعریف می شه.کل زمان یک ساعت و نیم فیلم در حدود 12 ساعت اتفاق می افته.در ابتدای فیلم(انتهای داستان)دم در یک کلوب گ.ی شخصیت اصلی مرد فیلم(مارکوس)رو سوار آمبولانس می کنن و نقش مکمل مرد فیلم(پیر)رو سوار ماشین پلیس.بعد دوربین شروع می کنه به شکل سرگیجه آوری چرخیدن و بعد کات می شه به داخل کلوب گ.ی و دو سه دقیقه هم اونجا دور خودش می چرخه و بعدش ما پیر و مارکوس رو می بینیم که دارن داخل کلوب می شن و متوجه می شیم که از نظر زمانی به عقب برگشتیم(وقتی که فیلم می خواد از نظر داستانی به عقب برگرده رابطه ی بین این قسمت ها با حرکت های چرخشی دوربین نشانه گذاری شده).

بعد هر چقدر که فیلم جلو می ره داستان برامون روشن تر میشه(می فهمیم که چه بلایی سر مارکوس و پیر اومده)و معماهای جدیدتری به وجود میاد(چرا مارکوس اینقدر عصبانیه)و همین طور که به عقب بر می گردیم ابهامات داستان حل میشه.

در ابتدای فیلم حرکت های دوربین آزاردهندس.دوربین همین جوری برای خودش می چرخه و خیلی پیش میاد که بازیگرها موقع حرف زدن از تصویر می رن بیرون یا نصف صورتشون تو تصویره.دوربین هیچ نظم خاصی نداره،خیلی از قاب ها کج و کوله ان و حتی دوربین بعضی جاها کاملا برعکس میشه.اما همین طور که از زمان فیلم می گذره حرکت های دوربین کمتر میشه و یواش یواش آروم می گیره.اما حتی در انتهای فیلم هم این حرکت ها کاملا متوقف نمیشه ولی حالتی ریتمیک و موقرتر به خودش می گیره و دیگه مثل اول فیلم آزاردهنده نیست.

درباره نورپردازی و موسیقی فیلم هم روندی مشابه فیلمبرداری طی میشه.در ابتدای فیلم عنصر اصلی رنگ صحنه ها قرمزه ولی رنگبندی به مرور به سمت رنگ های سرد می ره.به طوریکه در انتهای فیلم برای اولین بار رنگ سبز رو می بینیم.یا میشه به این نکته توجه کرد که در ابتدای فیلم داستان در شب پیش میره ولی در انتهای فیلم بالاخره روز رو هم می بینم.روند موسیقی فیلم هم،هم جهت با بقیه ی عوامل فیلمه،در ابتدای فیلم آزاردهنده و به مرور آرامش بخش.

میشه گفت روند داستانی فیلم براساس تعلیقه(این که صبر کنیم ببینیم چی شده که اینجوری شده)اما تو فیلم دو تا غافلگیری هم وجود داره که باید خودتون ببینید.میشه درباره ی اشاره های فیلم(مثل پوستر فیلم 2001:یک اودیسه فضایی که بالای تخت مارکوس و الکس(دوست دختر مارکوس)هست)و نکات نه چندان روشن دیگه(سکانس آخر)فیلم حرف زد که باشه برای بعد از دیدن فیلم.

وقتی که چند دقیقه ی آروم آخر فیلم رو می بینیم و خودمون هم کمی آروم می شیم.با خودمون می گیم که چه آرامش بعد از طوفانی،ابرهای طوفانی ای که رفتن و و الان میشه خورشید رو دید که داره می تابه و گرمای آرامش بخشی داره. ولی این آرامش قبل از طوفانه،آرامش قبل از نابود شدن همه چی.زمان همه چی رو نابود می کنه.

 



تاریخ آخرین ویرایش:سه شنبه 24 خرداد 1390 03:06 ق.ظ